به نام خدایی که مستور نیست
خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))
خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))
(( شل سیلور استاین ))
ما را در سایت هیچ کس مرا نمی فهمد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: هانیه(عروشا) بازدید: 379 تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1391 ساعت: 0:10